سارا لیاقتی


به امواجِ متلاطمِ تنم

به طعمِ گس رویا

به زوالِ تخت

به رهایی‌ام/فکر کن

مهدی محمدی

کاش دستم را می‌گرفتی

و بوی انار می‌دادی

“خواننده‌ی محترم، این شاه بیت قصه ندارد”

‌ و از هیچ دری به دربه‌دری سخن نمی‌گوید


– قصه، غصه‌ی انار بود و دست‌های پاییز ‌

در شب سرد بارانی تهران، روز اول دی


Lorem ipsum

Lorem ipsum dolor sit amet, at mei dolore tritani repudiandae.

سارا لیاقتی


به سالی که امروز ر ا یادش نیست

از خیابان‌های تهران

تا شب‌های بارانی آدلاید

نقطه‌ای در کجا آباد

با استحاله‌ای از زمان

از شاید ممکن است احتمالن اتفاق بیفتد، شروع شد

سیالاتی که از کوچه پس کوچه‌های نارمک

تا خود قلب الدر پارک، نوسان می‌کند

‌ و من در آستانه‌ی همه‌ی ممکن‌های احتمالی

و شاید‌های نه چندان قطعی

ایستاده‌ام

نگاه می‌کنم شب‌های آدلاید و تهران، عجیب شبیه‌اند

وقتی احتمالی از وقوع لحظه به لحظه

بین ماشین های شهر، ممکن باشد

وقتی احتمالی از تو شدن در من حلول می‌کند

تو شاید همان نسبیت ناممکن زمان باشی

و در لحظه‌ای نه چندان محرز

به اتفاق من پیوستی

احتمالن روی قلبم یا شاید روی استخوان ترقوه‌ی کتف‌ام، نشسته‌ای

می‌بینم که تاب می‌خوری

و این قطعن محرز است

که اتفاق تو، روی همین نقطه‌ی کجا آباد،

شهر را، چه آدلاید باشد چه تهران

از تردید نجات می‌دهد

بوی تو

روی فاصله هم که بنشیند

معجزه می‌کند

مصر

خوشحال باش

عزیزت در راه است



به طعمِ گس شراب/فکر کن

به زوالِ ایستادن

به زاویه‌های اتاق/که به‌هم نمی‌رسند

به دریا/که مرزهایش را پیدا نمی‌کند

به امواجِ متلاطمِ تنم

به طعمِ گس رویا

به زوالِ تخت

به رهایی‌ام/فکر کن


چهار درخت
کنارِ برکه ایستاده بودند و حرفی نمی‌زدند.
یخ از سطحِ برکه عبور می‌کرد
و سله از کِشت‌زار.
و حرفی نمی‌زدند.
پاییز از کناره‌ی کشت‌زار می‌گذشت
با بارانی در گلویِ سرد،
بی‌یادی از آهِ آهوییِ فراموشِ مرتع.
زن در دامنه
از پنجره‌ی بی‌شیشه می‌خواست آوازی بخواند
برای درختی که در کناره‌ی برکه ایستاده بود و حرفی نمی‌زد.


کاش دستم را می‌گرفتی

و بوی انار می‌دادی

“خواننده‌ی محترم، این شاه بیت قصه ندارد”

‌ و از هیچ دری به دربه‌دری سخن نمی‌گوید


– قصه، غصه‌ی انار بود و دست‌های پاییز ‌

در شب سرد بارانی تهران، روز اول دی

از همهمه‌ی کلاغ‌های خیابان، کنار روزنامه‌های صبح

و ذهن تب‌دار تهران

درست روزی که انار وسط همین شعر

به چادر‌ حریری فکر کرد

که رویش را پنهان می‌کرد

به شرم میانش که روی شب‌های این شهر

تلو تلو می‌خورد

از نم‌نم همان باران روی پوست قرمزش

که قطره قطره سر می‌خورد

و به انتهای بی‌زمان همان خیابانی می‌رسد

که دست‌های تو را گم کرد

به سرمای تنیده در میانش، فکر می‌کند

این شهر و باران و انار

این همهمه‌ی کشدار

و باز این دست‌های تو

“امان از این دست های تو”

که دور می‌شوند

و تو هیچ رنگی را به خاطر نمی‌آوری

شاید شبی بارانی در شعری

تو انار باشی و من دست‌های تو

دامن این شهر را بگیرم

و آلوده‌اش کنم

به رنگی که یادت نمی‌آید

به سرخی میان همان انار

که هیچ حادثه‌ای

حتی باران این شهر در آخرین روزهای زمستان

پاکش نمی‌کند

شاید در شبی بارانی

خیلی دور

خیلی سرد


که


شکلِ ساده‌ی واقعه می‌گوید: رفته‌ای.

با کسی که دوست‌تر می‌داری

یا کسی که دوست‌ترت،

یا کسی که شادمانیِ بیشتری به لحظه‌هایت می‌دمد،

با بوسه‌ای که می‌رساندت به حاشیه‌ی محوِ آسمان.

رفته‌ای

و

اینجا مانده‌ای:

ساکت.

از راهروهایِ خاکستری عبور می‌کنی،

و عطرِ تو در اتاق پرسه می‌زند.

کلمات پر می‌کشند از لبانت، و در هیچ‌کجا نمی‌نشینند.

کدام نگاهت گل‌هایِ کاغذدیواری را آواز می‌کند؟

آهنگ‌هایِ ناگهانِ گوشی‌ات، چرا کاسه‌ی سرِ مرا رها نمی‌کنند؟

نه، وصل ممکن نیست.

تو یاد دادی که فصل هم ممکن نیست.

رفتن نه ممکن، چنانی که نرفتن نیست.

جهان را نسبیتِ تو تعبیر می‌کند.

واقعیت، که نسبیتِ حقیقت است.

حقیقت، که نسبیتِ بلاهتِ انسان.

رفته‌ای

که رفتن،

تنها‌ترین‌ترَت می‌دارد

یا تنها‌ترین‌ترش می‌گذاری:

او که تکه‌هایِ تنت در او مانده است،

او که تکه‌هایِ تنش،

سنگین‌ترَت می‌دارد به توزینِ صبحگاهی.

که تنهایی،

نامِ دیگرِ مرگ بود،

نامِ دیگرِ خلق.

که شاید کسی از اعماقِ عطری بیاید

و تنهایی‌ات را بدزدد.

کسی که بودنش،

ـ چونان نبودنش ـ

خاکستریِ ابری را بیاورد به یاد،

و آنگاه، تنها‌ترَت بدارد از پیش‌تر.

همین،

مثلِ رفتن.

رفتن از میانه‌ی دو تنهایی.

که تنهایی.

مهدی محمدی

برای نیما جان‌قربان…


قطار در ایستگاهِ بیمارستان می‌ایستد.

پرستارِ کسالت، با حفره‌ی خمیازه بر صورت،

زنی منحنی، با گل‌های سپید در دست،

و نگرانیِ روزمزدِ کارگری عاشق

پیاده می‌شوند.

ابرها شاخه‌هایِ مرتفعِ درختان را نوازش می‌کنند.

چراغ‌هایِ روشن

و دکمه‌هایِ بسته

به‌سمتِ مبهوتِ ورودیِ بیمارستان می‌روند.

راهروهایِ خسته

لبخند و سکوت را تکثیر می‌کنند.

همه، حوالیِ در، در محاصره‌ی الکل و ماسک.

اتاق‌هایِ ساکت به پرستارِ تازه‌نفس نگاه می‌کنند

و خمیازه، تکرار و تکثیر می‌شود.

صدایِ گنگِ قطارها،

هیاهویِ صفحه‌کلیدِ رایانه‌ای ایستاده در ایستگاهِ پرستاری،

اخبارِ شادمانی از تولدِ تمساحی در سیلِ «سیدنی»،

گفتارِ بی‌تفاوتِ مجری از اصابتِ چند موشکِ تازه به بیمارستانی در صبحِ پرکلاغِ «کی‌یف»

و زمزمه‌ی مردی متصل به تختِ جبر:

«مگر در نهرِ تنهایی چه می‌شویند؟»

چند قرص و کپسول در انتظارِ بلع،

چند نسخه در انتظارِ پزشکی تا یک‌شنبه‌ی شادمانش را مگر فراموش کند،

چند سلول در محاصره‌ی ویروس.

نه مگر زیستن، هیاهویِ پرتلاشی برای تحملِ باری بود که بر دوشِ ناخواسته نهادند؟

و خیالی که از ضخامتِ دوجداره‌ی پنجره‌ی نیم‌روشن می‌گذرد

و در پارک‌هایِ مجاور قدم می‌زند

و دستِ درختی غریبه را در دستِ خیسِ پرستویِ زخمی از رعدِ دیشب می‌گذارد،

و شاخه‌ای شکسته را به آرامشِ مزمنِ رود می‌اندازد،

و سیگاری را در مشتِ برگِ خاموش می‌کند،

و چند «و» دیگر که نیاز به گفتن نباشد…

اکسیژن، تنها برایِ تنفس کافی نیست،

که کربن اگر نبود، جهان شکلِ اقیانوسی می‌شد که در فراقِ ساحل، شِروه می‌خواند.

و برگ، اگرچه هم‌قافیه‌ی مرگ است،

اما تنفسِ تندِ تگرگ هم.

کسی چه می‌داند

شکلِ دیگرِ زیستن چه شادمانه‌تر می‌توانست اندوهگین باشد.

کسی چه می‌داند، آری،

کسی چه می‌داند:

در نهرِ تنهایی چه می‌شویند؟

راهروهایِ ساکت

نشانیِ درهایِ خروجی را می‌پرسند.

قطار در ایستگاهِ بیمارستان می‌ایستد.

کالبدِ پرستاری مچاله از شیفتِ طولانی،

عصایی که مردی در گچ را حمل می‌کند،

و زنی منحنی‌تر، که بی‌دیداری به خانه برمی‌گردد،

سوار می‌شوند.

رفته‌ای

و سایه‌ات در حوالیِ ما نمی‌وزد

و صدایت در حوالیِ ما نمی‌وزد

می‌گویند با سکته‌ای

شاید عارضه‌ی شوقی

اظهارِ قلبی

همیشه گروپ گروپ، گروپ گروپ

یک‌بار هم گگپ‌گپ، گروپ‌گگپ، گروپ‌گپ.


تکیه بر سردیِ دیواری، ایستاده‌ای

چیزی که نمی‌توانم بگویم از او

با قامتی شبیه هر کسی در روبه‌رو ایستاده به قدّ قامتِ آتش

و چیزی که نمی‌توانم بسرایم از او

شلیک می‌شود

تو می‌ریزی

من شعر می‌شود

چیزی قریب (این‌بار با قاف)

در خلأِ دو رَجِ دندان‌هایت زمزمه می‌شود

شعری که من نخوانده بودم

تو در شیبِ سقوط می‌شود

شعری که من سروده بودم

در حاشیه‌ی امن

گروپ گروپ، گروپ گروپ

در خشابِ چیزی که جایز نیست

و نعره‌ی گلن‌گدن که گدن‌گلن نمی‌شود، چرا؟

و فرمانِ آتش از گلویِ گلدسته‌ی صبح


و معلوم نیست

کدام از من بر زمین می‌افتد

کدام از تو شعر می‌شود

(من رکوع می‌رود؛ تو شلیک می‌شوی

تو قنوت می‌گیرم؛ من زاری می‌شود به چمباتمه‌ی درد

او قراول می‌نشیند

ما درو می‌شوند

شما معجزه را باور می‌کنند

آن‌ها از صحنه دور می‌شوند)

با ساختِ مجهول، نایب‌الزیاره‌ی جعل


رفته‌ای و سایه‌ات در حوالیِ جوخه قدم می‌زنم

با وزنِ لطیفه‌ای که قلبت را تقطیع می‌کنیم

یک‌بار: گروپ گروپ؛ گروپ گروپ

و خیالت آسوده

دست‌هایِ محو در چشم‌اندازِ بنفشه، بویِ مأیوسِ یاس می‌شوند

یک‌بار: گپ‌گپ؛ گروپ گروپ

صندلیِ خالی

سرنگ‌ها خالی

حوض‌هایِ کاشی خالی

بلندگوهایِ معذور، آویخته از گلدسته‌ی مسجد، مست مست

یک‌بار: گگپ‌گپ‌گگپ‌گپ و ایستادن

و نعره‌هایِ این محوطه در زاریِ آن حوالی گم می‌شود، هی…


دامنه از صدا می‌افتد

لهجه از گلو دست می‌کشد

و هی

رنگ‌ها تیره از همیشه‌تر.


شاعری قلمی می‌تراشد

قلمی شاعر.


و رفته‌ام

و سایه‌ام در حوالیِ هیچ‌کس نمی‌وزد

قلبی پایِ چوبه‌ای

گروپ گروپ

گروپ گروپ.